همين كه نعش درختي به باغ مي افتد
بهانه باز به دست اجاق مي اقتد
حكايت من و دنيا يتان حكايت آن
پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد
عجب عدالت تلخي كه شادماني ها
فقط براي شما اتفاق مي افتد
تمام سهم من از روشني همان نوريست
كه از چراغ شما در اتاق مي افتد
به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين
چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد
هميشه همره هابيل بوده قابيلي
ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟







قبل از خوندن مطلب این لینکو ببینید
http://3.bp.blogspot.com/_ZlXwrfJqGdA/SjgPTat73jI/AAAAAAAABtY/Z5BQAQL0xRU/s1600/45a.jpg
1. شنبه سر پروژه بودم. با یه تماس تلفنی از نتایج آراء با خبر شدم و به خودم لعنت فرستادم که چرا تو انتخابات شرکت کردم. ساعت 5 برای یه کاری باید میرفتم سمت خیابون جمهوری. در برگشت رسیدم به اعتراضاتی که از ولیعصر به تخت طاووس و میرزای شیرازی رسیده بود. آتیش و دود و صدای آمبولانس همه جا رو گرفته بود. صحنه ترسناکی بود اما همدلی مردم در نوع خودش دیدنی بود
2. یکشنبه صبح باز هم اول وقت رفتم سر پروژه. چهره عبوس و در هم مردم و اخم های باورنکردنی دیده میشد. عجیبتر اینکه اخبار مختلف موارد مختلفی رو ذکر میکردند. ساعت 5 با سه نفر از دوستام رفتیم به سمت خیابون ولیعصر تقاطع تخت طاووس. باز هم دود و آتیش و دعوای یه عده لباس شخصی با مردم. خیلیاشون با چوب (و نه باتوم) مردم و بیشتر اشخاصی که از لحاظ جثه ضعیف بودن رو میزدن. از اونجا رفتیم تو فتحی شقاقی و به سمت کوی دنشگاه. از جلال به کوی دانشگاه رو بسته بودند ولی صدای شعار از اونجا میومد. رفتیم سعادت آباد. از همه جا شلوغ تر و پر حادثه تر بود
تو ترافیک خیابون سرو بودیم. از یه طرف مأمورین سنگ پرت میکردن از یه طرف یه سری لباس شخصی تو مردم هجوم میبردن. یه سریا هم در حال روشن کردن سطل های زباله بودن. خیلیاشون معلوم بود که از مردم نیستن. یه سری بچه های زیر 16 یا 17 سال هم بودن که بهشون جلیقه داده بودن برای هدایت ماشینها. خیلیاشون ترسیده بودن و جرأت نمیکردن حرف بزنن
3. دوشنبه، میدان آزادی. از صبح هر کی منو دید گفت نریا. میخوان بزنن همه رو بکشن. از هر کی پرسیدم کیا گفتن مأمورین نظام. تصمیم به رفتن نداشتم. ساعت 13 تصمیمم عوض شد و رفتم. جای همه خالی. خیلی با شکوه بود. هرچند که بسیجیای دانشگاه شریف باز هم خرابکاری کردند و بعد از ساعت 8 باز هم تیراندازی شد ولی خیلی زیبا بود اتحاد مردمی که فقط به دروغ شنیدن اعتراض داشتند
4. سه شنبه. عالم و آدم میگن نرید میدون ولیعصر. در همین حال شبکه خبر با ترفند خاصی همه رو دعوت میکنه که برید ولیعصر تا جشن اتحاد بگیریم. یعنی واقعا مردم شعور ندارن؟
...
از اس ام اس و موبایل و تماس که بگذریم... اینترنت و مسنجر و فیس بوک و هر سایت خبری که فکرشو بکنی خبری نیست.تلویزیون خودمون هست که اخبارش با اخبار نشنال جئوگرفی فرقی نمیکنه. اصلا انگار نه انگار که دارن مردم بی گناهو اینجوری داغون میکنن
بعد از کلی سر و کله زدن با سایتهای مختلف بالاخره 360 باز میشه. اینم که آخرای کارشه. به به. شروع شد. کامنت اول دعوتت میکنه به آرامش. دومی میگه ایول چه بکگراندی و سومی ریموت کرده. ؟؟؟ یعنی چرا؟ آها آقا رضا طرفدار محمود بود و من یه بار بهش گفته بودم سه دلیل بیار که من بهش رأی بدم و جوابمو نداده بود. احتمالا اگر دوستی اینترنتیش با من ادامه پیدا نه دچار گناه کبیره میشه. با خودم میگم انشاالله که موفق باشه. اما مثل اینکه عده زیادی اقدام به این کار کردن. کامنتهای مودبانه و غیر مودبانه بسیاری از طرفداران محمود و مخالفانش در همه جا دیده میشه. اصلا فکرشو نمیکردم هموطن های به این خوبی داشته باشم
واقعا فکر میکنن که الان همه چی حل شد؟ الان برنده شدن؟ الان حدود 30% مردم رو له کردن؟ خیلی لذت بخشه نه؟
دلم میسوزه که میبینم به همین راحتی ما رو به جون هم انداختن و دارن به راحتی برای خودشون میچرخن. البته هر چقدر هم که آدم توضیح بده نمیتونه به کسی بفهمونه که کی حقه و کی نیست... اساسا مردم ما دوست ندارن که انتقاد بشنون و حتی اگر هم خیلی بزرگواری کنن و بشنون به کار نمیبندن
فقط هدفم از نوشتن این پست اینه
هموطن عزیز! من و تو همانی هستیم که هر روز در صفهای مترو و بی آر تی و تاکسی و اتوبوس و نان و بنزین و هر حق مسلم دیگه ای که بهمون نمیدن کنار هم می ایستیم. این روزها شاهد این هستم که برخی از همین مردم عادی چنان سنگ دولت را به سینه و چوب قدرت را به سر و بدن مردم معترض میکوبند که گویی در کنار این مردم نزیسته اند. به راستی چه چیز ارزش ویران کردن کشور و هموطنت را دارد؟ سقوط اقتصادی سال آینده یا چند هزار تومان امروز؟ و یا حتی ریشخند به سایر رقبای انتخاباتی؟
فقط میتوانم بگویم متأسفم... برای خودم، خانواده ام، دوستانم و همه کسانی که برای ذره ای آرامش و زندگی در صلح و آزادگی باید چنین خفتی را تحمل کنند
ننگ باد بر همه کسانی که توان شنیدن دروغ را بر این مردم هموار ساخت. ننگ باد بر کسی که با نام دین فرجام دین را زیر سوال برد. ننگ باد بر آنکه روی من و تو را به روی هم باز کرد. امیدوارم چند سال دیگر وجدانت بیدار شود و مدام از تو بپرسد ارزشش را داشت؟
تو مي آيي يقين دارم كه مي آيي
زماني كه مرا در بستر سردي ميان خاك بگذارند
تو مي آيي يقين دارم كه مي آيي
پشيمان هم...
دو دستت التماس آميز مي آيد به سوي من
ولي پر مي شود از هيچ
دستي دست گرمت را نمي گيرد
صدايت در گلو بشكسته و آلوده با گريه به فريادي مرا با نام ميخواند
و مي گويي كه اينك من
سرم بشكن، دلم را زير پا له كن، ولي برگرد...
همه فرياد خشمت را به جرم بي وفايي ها، دورنگي ها، جدايي ها به روي صورتم بشكن
مرو اي مهربان بي من كه من دور از تو تنهايم!
ولي چشمان پر مهري دگر بر چهره ي مهتاب مانندت نمي ماند
لباني گرم با شوري جنون انگيز، نامت را نمي خواند
دگر آن سينه ي پُر مِهر، آن سدِّ سكندر نيست
كه سر بر روي آن بگذاري و درد درون گويي
تو مي آيي
زمانيكه نگاه گرم من ديگر به روي تو نمي افتد
هراسان، هر كجا، هر گوشه اي برق نگاهت را نمي پايد
مبادا بر نگاه ديگري افتد
دو چشم من تو را ديگر نمي خواند
محالست اينكه بتواني
بر آن چشمان خوابيده
دوباره رنگ عشق و آرزو ريزي
نگاهت را به گرمي بر نگاه من بياويزي
به لبهايم كلام شوق بنشاني
محالست اينكه بتواني
دوباره قلب آرام مرا، قلبي كه افتادست از كوبش
بلرزاني، برنجاني
محالست اينكه بتواني مرا ديگر بگرياني
تو مي آيي يقين دارم
ولي افسوس آن پيكر كه چون نيلوفري افتاده بر خاكست
دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد
به ديوار بلند پيكر گرمت نمي پيچد
جدا از تكيه گاهش در پناه خاك مي ماند و در آغوشِ سر بر گور مي پوسد
و گيسوي سياهش حلقه حلقه بر سپيدي هاي آن زيبا لباس آخرينش نرم مي لغزد
جدا از دستهاي گرم و زيبا و نجيب تو...
دگر آن دستها هرگز بر آن گيسو نمي لغزد
پريشانش نمي سازد دلي آنجا نمي بازد
تو مي آيي يقين دارم
تو با عشق و محبت باز مي آيي
ولي افسوس... آن گرما بجانم در نمي گيرد
بجسم سرد و خاموشم دگر هستي نمي بخشد
يقين دارم كه مي آيي
بيا اي آنكه نبض هستيم در دستهايت بود
دل ديوانه ام افتاده لرزان زير پايت بود
بيا اي آنكه رگهاي تنم با خون گرم خود تماما معبري بودند
تا نقش ترا همچون گل سرخي بگلدان دل پاكيزه ي گرمم برويانند
يقين دارم كه مي آيي
بيا تا آخرين دم هم قدمهاي تو بالاي سرم باشد
نگاهت غرق در اشك پشيماني به روي پيكرم باشد
دلت را جا گذاري شايد آنجا تا كه سنگ بسترم باشد!
هما مير افشار
اما این بار با بازوانی قوی تر و قدم هایی محکم تر
اراده ام را گره کرده و به پیش خواهم رفت
در پس فرداهایی که با لطف خداوند و عنایات آخرین امامش رقم خواهد زد
...
و افعل بی ما انت اهله و لا تفعل بی ما انا اهله
