تبليغاتX
رنّان
رنّان
دنیای خوب، زندگی خوب، فردای خوب... یافتنی نیست، ساختنی است

تا حالا تونستی یه رشته ماکارونی رو از اول تا آخر مثل تبلیغای ماکارونی و اسپاگتی میک بزنی و بخوری؟

ارسال در تاريخ دوشنبه 18 آبان1388 توسط احمد

تا حالا فکر کردی اگه یه دیوار سیمان سفید بهت بدن و بگن با زغال هرچی دلت خواست بنویس یا بکش چی مینوشتی یا چی میکشیدی؟

نوشته های زیر احتمال داشت رو دیوار نقش ببینده:

لطفا چیزی ننویسید

بر پدر و مادر کسی لعنت که اینجا آشغال بریزه

بیییییییییییییییییییییییییب

آخه چطوری بگم دوستت دارم!!!؟

....

من خودم مینوشتم: دویوونتم روانی :وینک

....

یه بنده خدایی میگفت میرم پشت دیوار و با زغال یه چیزی میکشیدم که توپِ توپ بشم

ارسال در تاريخ یکشنبه 17 آبان1388 توسط احمد

آخه واسه چی یه چیزیو بلد نیستی اصرار داری که بلدی

یک ساعت داره برای من راهکار شبکه میده. بهش میگم ببخشید Router چی کار میکنه؟ میگه Router یه device هست که Rout میکنه.

آخه عزیز من شیش تایی نیا دیگه. وقتی که بلد نیستی بگو بلد نیستم.

ارسال در تاريخ شنبه 16 آبان1388 توسط احمد

خجالت هم نمیکشید! چشماشو بسته بود و با تمام قدرت انگشت اشارشو تو سوراخ راست دماغش فرو کرده بود و چنان کنکاشی میکرد که گویی که گر دست از تلاش کشیدندی زمین از گردش ایستادندی! عاقبت یافت و چشمانِ پر اشکش گشود و لبخندی سرشار از موفقیت، حاکی از یافتن گنجی نهان در سیاهی مطلق، چهره سرخ و نفس خسته اش را بیاراست.

بگذریم؛ بعد از اینکه فهمید من دارم نگاش میکنم به جای هر کار دیگه ای یه چشمک زد!!! تو اون لحظه بیشتر از هر چیزی داشتم به این فکر میکردم که چطور دو بند از انگشتش تو دماغش جا شده :دی :وینک

....

ولی کل نکته این نوشته تو جمله دوم بود؛ "چشماشو بسته بود". همیشه وقتی بچه بودم برام سوال بود که چرا آدما سرشونو مثل کبک زیر برف میکنن

ارسال در تاريخ پنجشنبه 14 آبان1388 توسط احمد

میگفت که فلانی خیلی مایه داره!

گفتم: "عجب... چطور اینو متوجه شدی؟" گفت: "هر هفته زنگ موبایلشو عوض میکنه"

....

منم قبلاها خیلی مایه دار بودم

ارسال در تاريخ سه شنبه 12 آبان1388 توسط احمد
قالب وبلاگ